ای دیده ی رنجور ببار ،خشک چرا؟
امشب دل این یار پر از درد و عذاب است
کم بغض بخور ، خنده ی مصنوعی بی جان چرا؟
امشب شب آخر ز تمنای وصال است
دیوانگیم رو به جنونی خفقان بار
آشفتگیم مستند رفتن دلدار
سردرگمم ، از بی کسیم نیست خبردار ؟
نفرین به تو ای یار گنهکار
خون دل من نیست از دیده هویدا؟
یا سوختنم ، یا باختنم ، سرگشتگیم نیست پیدا؟
امشب شب آخر پر است از حسرت دستان کسی که
گره خورده به بخت رقیبی که قوی بود
امشب شب آخر ، نفس آخر این بخت سیاه است
امشب شب آخر ز تمنای وصال است
برچسب:
نویسنده: پارسا صفری